تبليغاتX
خاطرات یک مرده

خاطرات یک مرده

من چیستم؟

براي رفتن به حياط يا كوچه دنبال كوچكترين بهونه بودم. حتي ديدن اون پيكان موتور پژويي كرم رنگ تهران 41 برام پيامي از آرامش داشت دقيقا مثل الان كه سايشو روي كنداكتور كولر LG خونشون مي‌بينم. خودم هم تعجب مي‌كردم. هنوز براي سنم زود بود اما چقدر خوب عشق رو تو وجودم حس مي‌كردم. احساس مردونگي عجيبي بهم دست داده بود مخصوصا با اون كيف سامسونيت كه با كلي دعوا از مامان گرفته بودم. تو مدرسه با هر كسي دمخور نمي‌شدم. همه اينا بخاطر حضور يك نفر تو زندگيم بود. هر روز صبح ادكلن زده با موهاي شونه كرده به يه طرف سر ساعت از در خونه بيرون مي‌رفتم تا بلكه يه لحظه، فقط يه لحظه از پشت پنجره اون پيكان كرم رنگ ببينمش. پيكان موتور پژويي براي من پيغام عشق بود تا جايي كه چند سال بعد به اصرار من بالاخره پدرم تن به خريد يكي از اون ماشينا داد.

ديدمش. مانتوي مشكي و قرمز، كفش پاشنه‌دار، كيف چرمي قهوه‌اي و يه نايلون كتاب مديريتي كه هيچوقت به دردمون نخورده و سه تا سانديس. چقدر خانم شده. متانت جلوي اين دختر عرق شرم مي‌ريزه. محكم و استوار و يه لبخند. مثل همون قديما. وزن هر پام صد كيلو شده بود. نمي‌تونستم قدم از قدم بردارم. نمي‌‌تونستم چشم از صورتش بردارم. چقدر شبيه مامانش شده.  دوباره تنم لرزيد و ياد ديوار روبروي خونمون افتادم. وقتي به خودم اومدم ديدم سلام و احوالپرسيامون تموم شده. تنها كسي كه اونجا مي‌تونست بفهمه من چه حالي دارم فقط سعيده بود اما كي حال اونو مي‌فهميد؟ راه افتاد، پشتش سعيده و بعد من. تمام عمرم داشت از جلوي چشمم مي‌گذشت. ياد نوشته‌اي از استاد شريعتي افتادم. اين نوشته شرح حال من بدبخت بود كه مي‌گه:

من چيستم؟

تك لكه‌اي ز ننگ به دامان زندگي

و ز ننگ زندگاني، آلوده دامني

يك ضجه شكسته به حلقوم بي‌كسي

راز نگفته‌اي و سرود نخوانده‌اي

اينقدر رفت بالاخره رضايت به نشستن داد، و نشست.

نشستم و گوشي رو برداشتم. ساعت 3 ظهر بود. امروز نديده بودمش. دلم براش تنگ شده بود. شماره رو گرفتم. "سلام. خوبي؟". زبونم بند اومد. فقط از اونطرف گوشي ندايي اومد كه "يه بار ديگه اينجا زنگ بزني سرتو مي‌كوبم به ديوار روبرو". وقتي به خودم اومدم فهميدم چه گندي زدم و جاي عرض سلام به دختر خونه به مامان خونه سلام كردم. منظورش كاملا واضح و مبثوت بود. اما خدايي اينقدر خشونت لازم بود؟ نمي‌شد به جاي تهديد نصيحتم كنه؟ چي ميشد به جاي اينهمه درس عمومي مزخرف تو دانشگاه براي رشته‌هاي مهندسي دو واحد عشق شناسي مي‌ذاشتن!!!؟. با اينكه نديدمش اما به معني واقعي كلمه دوستش دارم ولي به خدا اون تهديدش منو بيچاره كرد. ترس ولم نمي‌كرد. نمي‌دونستم بايد چيكار كنم. مثل ديوونه‌ها از اين اتاق به اون اتاق، از اتاق به آشپزخونه، از آشپزخونه به دستشويي مي‌رفتم اما چاره درد من اينا نبود. بدجوري شوك شده بودم. كتاب باز مي‌كردم درس بخونم اما اون نداي تهديد هي توي گوشم مي‌پيچيد. ولي هيچوقت خودمو براي اون تماس سرزنش نكردم. دقيقا سر ساعت 4 صداي آيفون دراومد. فكر كردم باباست. با بي حوصلگي تموم گوشي رو برداشتم. يه ذره مويي كه تنم داشت سيخ شد. وقت تجزيه و تحليل موقعيت رو نداشتم. همينطور كه از در راهرو جيم ميشدم داد زدم: "مامان، بيا فرشته خانمه". به سرعت برق و باد خودمو رسوندم موتورخونه.

يه سانديس برداشتم. نمي‌دونستم چي بايد بگم. مني كه هيچوقت هيچ‌جايي حرف كم نميارم. قلبم طوري مي‌زد كه ضربان براش معني نداشت. اولين كسي رو كه حالشو پرسيدم مامان بود و در ادامه بقيه خانواده. نمي‌دونم چرا ماها هرجا حرف پيدا نمي‌كنيم سراغ اولين چيزي كه مي‌ريم تحصيلاته. "چي خوندي؟ تا كجا خوندي؟ چرا ارشد نخوندي؟ تا اينجا كه خوندي برو دكترا رو هم بگير". ناگفته نمونه اگه بيشتر از اين حرف بلد بودم الام اوضاعم اين نبود. خيلي سعي مي‌كرد تحويلم نگيره. اما طفلكي همونطور كه نميتونه دروغ بگه نتونست احساستشو قايم كنه. از هر بني بشري كه تونستيم غيبت كرديم. هوا تاريك شده بود. تصميم گرفتيم از پارك بزنيم بيرون. ديگه سردم نبود.

اون يه ذره خنكي هوا رو هم موتورخونه جبران مي‌كرد و اساسي داغ شده بودم. خيس عرق بودم. هر ثانيه برام اندازه 1000سال مي‌گذشت. هر چي فكر ‌كردم، ديدم من حداكثر 10ثانيه گوشي دستم بود اما اين فرشته خانم بيست دقيقه ميشه كه داره فك ميزنه. يه سلام و احوالپرسي كه اينقدر شرح و تفصيل نداره كه. بالاخره رفت و من موندم و يه تن داغه داغه داغ.

خيلي دوست داشتم عاطي با من بياد و سعيده خودش بره اما.... راستش ترسيدم بگم و اونم حالمو بگيره. عاطي رفت اما دل منم با خودش برد. وليعصر وحشتناك شلوغ بود. حركت ماشينا ميليمتري بود. هر جا رو نگاه ميكردم جلوي چشمم بود. زياد حواسم به حرف زدنم نبود. تنها چيزي كه از ذهنم مي‌گذشت اين بود:

معشوق من

چنان لطيف است

كه خود را به بودن نيالوده است

كه اگر جامه وجود بر تن مي‌كرد،

نه معشوق من بود.

سعي كردم هر طوري شده به سعيده بفهمونم اين اولين و آخرين ملاقات ماست. اما نمي‌دونم چرا نمي‌گرفت. ديرش شده بود. اي خدا الان عاطي كجاست؟ چرا گذاشتم خودش بره؟ الان در مورد من چه فكري مي‌كنه؟ سعيده داشت از دوستاش برام تعريف ميكرد. مريم و ... كه چه روزايي با هم داشتن اما من فقط به فكر عاطي بودم كه الان تونسته برسه خونه يا نه. ديگه نتونستم تحمل كنم و گفتم. گفتم عاطفه اولين عشق زندگي من بود. سعيده يا انتظار شنيدن اين حرف رو نداشت يا از جسارت من تعجب كرده بود. اما ازش ممنونم كه سكوت كرد و اجازه داد براش اندازه 15سال حرف بزنم. دومين باري بود كه به خاطرش اشك مي‌ريختم. يه بار روبروي چهارديواري سياهپوش و يه بار هم پيش سعيده. سعيده رفت و من موندم و يه دنيا غم و شادي. تفكيك اين دو تا برام خيلي سخت بود. ديگه اشك نمي‌ذاشت جلوم رو ببينم. از ماشين پياده شدم. گونه‌هام خيس خيس بود. چه اشكي مي‌ريختم. تازه معني عشق پاك رو ‌فهميده بودم. عاطي الان داشت چه فكري مي‌كرد؟

دلو زدم به دريا و اومدم تو خونه. سخت بود اما چاره‌اي نبود. وارد هال شدم. ظاهرا اوضاع آروم بود. شايد هم آرامش قبل از طوفان بود. خيلي حالت بدي بود. در اوج بي‌خبري و استرس. پيش خودم مي‌گفتم "باباجون تلفن ارزش بازي با آبرو آدما رو نداره كه". خوب البته اين نظر من بود. كلي تو فكرم مامان عاطي رو به صورت منطقي نصيحت كردم. اما شواهد امر مي‌گفت كلهم اوضاع آرومه. با كلي دلقك بازي فهميدم فرشته خانم عزيز براي انتقال پيام مامان عاطي نيومده بوده بلكه آدم براي فك زدن پيدا نمي‌كرده كه از شانس بد من بايد همون روز و همون ساعت ميومد در خونه ما. حالا اون بيست دقيقه پشت كدوم بدبختي غيبت كرده بود من نمي‌دونم. از فكرايي كه در مورد مامان عاطي كرده بودم خيلي شرمنده بودم.

اما هنوزم اين جملات تو ذهنم مي‌گذره كه:

من چيستم؟

لبخندي پر از ملامت پاييزي غروب

در جستجوي شب

يك شبنم فتده به چنگ شب حيات

گمنام و بي‌نشان

در آرزوي سر زدن آفتاب مرگ.

ادامه داره....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:32  توسط مرده  | 

بچه بودي مصمم‌تر بودي

امير ثبت‌نام ترم جديد سيمين كيه؟ جون مامانت به وقتش بگو مثل ترم پيش به ساعات آخرش نرسيم. اين زنگ كي ميخوره پس بريم خونه. اسي امروز چه كاره‌اي؟ بريم پينگ پنگ؟ نه نه ولش كن كلي تمرين رياضي داريم. اين سلطاني هم كه روي من بدبخت گيره.

زنگ آخره. زنگ عربي. واي من چقدر از عربي متنفرم. شايد بخاطر اين معلم بي‌نمكش باشه. اما فكر كنم فقط امروزه كه از اين درس متنفرم. نميدونم اما اينو ميدونم كه در تمام عمرم از عربي متنفر بودم. البته بايد اعتراف كنم دوران تحصيل معلم عربي خوب نداشتم. نا گفته نمونه كلا تو جاهاي مهم زندگيم معلم خوب نداشتم.

امرو تولد يكي از امام‌‌هاي معصوم هستش. مدرسه ولخرجي كرده و يكي يه دونه به بچه‌ها نارنگي ميده. امير بردار. نه تو بردار. اسي تو بردار. من آخر بر ميدارم. بردار ديگه چه فرقي ميكنه. زنگ خورد برداريد ديگه. اينا تعارف سر نارنگي بزرگه هستش. چقدر اونروز رو خوب يادمه. دوم راهنمايي. مدرسه شهيد مدني. زنگ آخر. زنگ عربي. يه روز آفتابي و خنك بهاري.

امير تا زنگ نخورده اين چيزي كه گفتم رو بنويس. خط انگليسي تو از من بهتره. اي خدا اگه امروز بتونم بهش بدم چي ميشه. خوش خط بنويسا. خيلي مهمه برام. اون نارنگي رو بعدا هم ميتوني كوفت كني. يااله بنويس. زنگ خورد.

 امير خبر كلاس زبان فردا بهم بده. بريم اسي؟ امروز از بالا بريم. حس از پايين رفتن نيست. خدايا اين آدماي احمق چرا قدر فرصتاشون رو نميدونن. واي خدايا چرا اون روز بيشتر راه نرفتم. خدايا چرا اونروز نفهميدم چه لطفي در حقم كردي. خدايا من چقدر كودنم.

گفت بچه بودي مصمم‌تر بودي. الان ميترسي يا غرورت اجازه نميده؟ راست ميگفت. اونروز تصميم گرفته بودم اون نوشته رو بهش برسونم. به هر قيمتي شده. اسي كاري نداري. تو تمرينا سوال داشتم بهت زنگ ميزنم. البته بعيده.

سردي پارك ساعي خبر رسيدن پاييز بود. اما به لطف ضربان قلبم اساسي گرم شده بودم. انگار ليتر ليتر شراب خورده بودم. دل تو دلم نبود. نمي‌فهميدم دارم به سعيده چي ميگم. منتظر بودم موبايل سعيده زنگ بخوره و آدرس بگيره. موبايلم رو سايلنت كرده بودم. اه. اين موسوي دهن منون سرويس كرد اينقدر زنگ زد. ولش كن مهم نيست. فردا بهش زنگ ميزنم. اينقدر پاهامو تكون داده بودم كه اين سعيده خنگ هم فهميده بود استرس اومدنش رو دارم. خيلي خواستم بگم سعيده تو زنگ بزن اما ... اي واي مُردم خدا.

اي خدا نميشد سعيد باهاش نباشه. وقتي فكر كردم ديدم نه نميشه. راه خيلي زياد نيست بايد بهش ميدادم. سعيد رو چه كنم پس؟ اي واي يادم رفت از اسي بپرسم همه تمريناي رياضي رو بايد حل كنيم يا 10تاي اول رو. مهم نيست زنگ ميزنم بهش. هميشه اين كارهاي نابجا تو زندگيم كار دست من داد. آخه ديوونه الان وقته فكر كردن به تمريناي رياضيه!!؟ اين يه ذره مسير كه صبح‌ها رفتنش كلافم ميكرد با حضورش چه شيرين و كوتاهه. ديگه رسيديم بده بهش احمق. گفتم فقط رفتي خونه بخونش. منتظر جوابت هستم. اصلا زنگ ميزنم. ولي خداييش بچه بودم مصمم‌تر بودم.

بالاخره زنگ زد. حالا اگه تونست يه آدرس بهش بده. به سعيده گفتم زياد از در ورودي دور نشيما اما گوش نكرد. امان از اين اعتماد به نفس بعضي‌ها. بيا بالا، برو چپ، روبروي خرگوشا، بغل قناري‌ها نه از لونه گرگها فاصله بگير. اي بميري سعيده نمي‌توني يه آدرس بدي ميخواي پايان‌نامه هم بنويسي.

انگشت شست پام از سرما بيحس بود. عرق كف دستم خشك نميشد. نميتونستم پا به پاي سعيده راه برم. سنگيني كيفو بهونه كردم اما فقط بهونه بود. خودمم ميدونستم. تلفن سعيده هي زنگ ميخورد اما نميدونستم ما داريم به هم نزديك ميشيم يا دور. اما اينو خوب ميدونم بچه بودم مصمم‌تر بودم.

خونديش؟ مامان كه نديد؟ سعيد چيزي نگفت به مامان؟ اي واي. سعيد نامه رو به مامان نشون داد؟ خاك به سرم شد. مامان چي گفت؟ پارش كرد. اوه اوه. حالا جوابت مثبته يا نه؟

واي سعيده تو رو خدا آروم راه برو. اي بابا پسر چرا اينجوري شدي؟ ياد مهدي افتادم كه به خاطر زهره رياضي(2) رو حذف كرد. درسي كه يه ترم عقبش انداخت. حالا من بايد چيو حذف كنم؟ هميشه بهش ميخنديدم. اما حالا مهدي كجا بود كه منو مسخره كنه. هيچكس از دل من خبر نداره. زانوهام ميلرزه. اي كاش جاي اون بچه بودم كه داشت براي اردكا نون مي‌ريخت. چه حالي ميكنه كره خر. اما به اين ايمان دارم كه بچه بودم مصمم‌تر بودم.

ادامه داره....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:49  توسط مرده  |